#فردا_بدون_من_پارت_166
من:"من میرم پیش بابا فردابعداز ظهر میام بہ بچہ هام بگو"
کیارش:"باشہ سلام برسون "
سری تکون دادم ازویلابیرون زدمو سمت خونمون روندم
بانوزاش دستی بین موهام آروم لای چشماموبازکردم کہ چهره ی مهربونو بابارودیدم کش وقوسی بہ بدنم دادم وآروم گفتم:
"سلام صبح بخیر"
بابا:"سلام دخترگلم خوب خوابیدی؟"
من:"اووم آره دیشب خیلی خستہ بودم حتی نتونستم یکم پیش شمابشینیم"
بابا:"اشکال نداره عزیزم،
زودبلندشودست وصورتتوبشوربیاپایین صبحونتوبخور"
من:"چشم"
بوسہ ای روی پیشونیم نشوندوگفت:
"بی بلا"
وبلندشدو ازاتاق بیرون رفت،بعدشستن دستوصورتم لباسامو کہ بخاطرخستگیم عوض نکرده بودمو همونجورخوابیده بود بایہ دست لباس راحت عوض کردم رفتم پایین کہ دیدم عمہ میزو واسم چیده
romangram.com | @romangram_com