#فردا_بدون_من_پارت_165

"آنیتا خوابید"

مهدیہ:"آره میگفت خستم"

عرفانہ باشیطنت گفت:

"سیام خستہ بود"

الناز:"اوووه"

آنیتا خواب آلودگفت:

"کمترزربزنیدبگیری بکپید دیشب دیرخوابیدم خوابم میاد"

یہ یاساعتی گذشت کہ همشون غیرالنازخوابیدن

النازآروم گفت:

"آرام نمیشہ یہ فرصت بهم بدی

وگذشتہ روفراموش کنی"

من:"فکرمیکنی لایق اینکہ بهت فرصت بدم هستی؟"

الناز:"ببین آرام من واقعا پشیمونم

آرام من میخوام مثل سابق باشیم جوری کہ همہ حسرتمونوبخورن"

پوزخندی زدم و گفتم:

"ببین اگہ یہ درصد فقط یہ درصداحتمال میدادم کہ پشیمونی میبخشیدمت ولی النازمن دیگہ اون آرام سابق نیستم کہ جونشم برات میداد وباهرحرفت زودخرمیشدمتاسفانہ یاخوشبختانہ ذات واقعیتو شناختم دیگہ ام بهت اعتمادنمیکنم ببین النازتوبازیگری خیلی ماهری هستی بہ لطف همین استعدادت توبازیگری کسی متوجہ کارات نشده ولی سعی نکن واسہ منم نقش بازی کنی وهی دوروبرم بپلکی چون حنات دیگہ واسم رنگی نداره پس بااین کارات فقط بیشترعصبیم میکنی خودت کہ میدونی وقتی عصبی شم اختیارزبونم دست خودم نیست اونوقتہ کہ چیزایی کہ دوسالہ ازبقیہ مخفی کردم رومیکنم "

نفس عمیقی کشیدمو ازآینہ نگاهی بہ قیافہ سرخش انداختم پوزخندی تحویلش دادم کہ چشمم افتادبہ مهدیہ کہ درحالی کہ سرش رو شونہ الناز بود یہ چشمشویہ کوچولوبازکرده بود تادید دارم نگاهش میکنم چشماشوبست کہ پوووفی کشیدم وچشم ازشون گرفتم یہ ساعت بعد رسیدیم بہ همون ویلایی کہ واسہ دوست آرسام بودبچہ هاروبیدارکردم وتصمیم گرفتم خودم برم پیش بابا

کیارش:"آرام توچرانمیای"

romangram.com | @romangram_com