#فانوس_پارت_608
با خنده گفتم: پس تو به فکر خودتی؟
چشمکی زد و گفت: آره دیگه.
مانتوم رو درآوردم و روی تخت دراز کشیدم. گفت: ناهار که حاضر شد صدات میکنم. بگیر بخواب.
با خنده گفتم: حتما تو میخوای درست کنی؟
ـ منو زیادی دست کم گرفتیا.
ـ وای عماد، یه کاری نکن وقتی تونستم ازجام پاشم دو روز تمام خونه رو بسابم از دست شلختگی تو.
با خنده بینیم رو کشید و گفت: اون عماد مرد خانومم.
ـ جدی؟ ببینیم و تعریف کنیم.
romangram.com | @romangram_com