#فانوس_پارت_607

ـ هیش. من خوبم. تو با این پات نمیتونی از پله ها بری بالا.

ـ دکتر به توام استراحت داده ها.

ـ مگه اون موقعه که من از بیمارستان اومدم و دکتر به توام استراحت داده بود تو حرف گوش میدادی که حالا من گوش بدم؟

ـ من اون موقعه حالم خوب بود.

ـ خوب منم حالم خوبه.

ـ اذیت نکن عماد... زنگ بزن طلا بیاد.

ـ طلا واسه چی؟

ـ خوب من که نمیتونم هی پله ها رو برم پایین غذا درست کنم.

ـ تو چرا بری؟ خودم میرم.

ـ باز شروع شد؟

من رو روی تخت اتاقش نشوند و همونطور که دکمه های مانتوم رو باز می کرد گفت: این جوری منم راحت ترم. طلا که بیاد میخواد مدام بچسبه ور دل تو من نمیتونم راحت باشم.

romangram.com | @romangram_com