#فانوس_پارت_602
بعد لبخندی زد و گفت: تو زنشی؟
سری تکون دادم و گفتم: بهش بگو حالم خوبه.
سری تکون داد و گفت: ایل و تبارت بیرون منتظرن بیان ملاقات. حالت خوبه بفرستمشون داخل؟
با تعجب گفتم: ایل و تبار من؟
ـ آره دیگه.
سری تکون دادم و گفتم: بگو بیان.
چیزی توی پرونده ی پایین تخت یادداشت کرد و از در زد بیرون. به دقیقه نکشیده بود که اتاق پر شد از آدم. همه بودند. سها، ایمان، کامیار، نیاز، شمیرانی، کتی، باربد، رها، مینا، شروین و سیامک. همه با خنده و شوخی داشتند بهم روحیه میدادند. سها با خنده گفت: شنیدم گانگستر بازی در آوردی. بابا تو و این عماد عجب فیلمایی هستیدا!
لبخند تلخی زدم و گفتم: حالش خوبه؟؟؟
همه هم زمان شروع کردند به هو کردن من. خندم گرفته بود. ایمان گفت: بابا شما دو تا که ما رو کشتید. اون از عماد که همین که چشم باز میکنه حال تو رو میپرسه اینم از تو که نمیزاری عرق تنمون خشک شه بعد سراغ عشقتو بگیری.
خندیدم و چیزی نگفتم. کامیار بدون این که به روی خودش بیاره که من به در خواست عماد جواب مثبت دادم با خنده گفت: میگم بریم بگیم یه عاقد بیاد اینا همین جا عقد کنن شرشون بخوابه بابا!
romangram.com | @romangram_com