#فانوس_پارت_535
همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه رویارو با من بساز
همه آرزوهامو از من بگیر
( لحظه|احسان خواجه امیری)
با بغض نالیدم: پندار...
سازش رو پایین آورد و با صدای لرزونی گفت: جان پندار...
پاهام میلرزید. سرخوردم و روی زمین افتادم. با همون چونه ی لرزون گفتم: پندار، من...
سازش رو روی مبل پرت کرد و اومد نزدیک. کنارم نشست و با چشمای پر از غمش گفت: نلرزون این چونه رو بارانم. نکن با خودت اینجوری.
یه قطره اشک از چشمام سر خورد. با عجز گفتم: بهم فرصت بده. من... من باید فراموش کنم... فقط... فقط بهم فرصت بده.
با دستش اشکم رو گرفت و زمزمه کرد: من که گله ای نکردم. همین که کنارم باشی دنیا برای من بهشته. بخدا من به همینم راضیم. اینقدر خودتو اذیت نکن عشق من.
لبخند محوی زدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. نباید کم می آوردم. نباید جا میزدم. مسیری رو که انتخاب کرده بودم باید تا تهش میرفتم. حتی اگه تهش به نیستی ختم میشد. از جام بلند شدم و گفتم: واقعا یه شب شاعرانست.
romangram.com | @romangram_com