#فانوس_پارت_475

گوشی رو قطع کردم و سریع از پله ها بالا دوید متا آماده بشم. پالتوی خزم رو پوشیدم و سریع روی جینم چکمه هام رو بالا کشیدم. شالم رو روی سرم انداختم و بدو از پله ها پایین اومدم. دفتر نتش با سوئیچم رو برداشتم و راه افتادم. تمام طول راه خدا خدا میکردم که زودتر از من نرسه که آبروریزی میشه. عماد بهم گفته بود که پندار از این که من پیشش زندگی میکنم خبر نداره و من هم قصدی نداشتم که بهش بگم. ماشین رو پارک کردم و سریع از ماشین پایین پریدم. نفس نفس زنون وارد فروشگاه شدم و گوشیم رو در آرودم و شماره ی پندار رو گرفتم.

ـ سلام. من رسیدم. تو کجایی؟

ـ سلام. من توی فروشگاهم. الان میام بیرون.

همون چند قدمی که وارد فروشگاه شده بودم رو برگشتم و توی خیابون رو نگاه کردم. پاجروی سفیدش درست پشت ماشین من پارک شده بود. رفتم سمتش. با دیدنم از ماشین پیاده شد. مثل همیشه نفس گیر شده بود. یه پالتوی کرمی روی کت و شلوار قهوه ایش پوشیده بود. با لبخندی اومد سمتم و گفت: سلام. ببخشید مزاحم توام شدم.

نفس عمیقی کشیدم که ریتم تنفسم عادی بشه و بهش گفتم: نه بابا. چه زحمتی.

نگاهی به دستای خالیم کرد و گفت: واسه چی اومده بودی اینجا؟

با خنده گفتم: واسه خرید دیگه.

با تعجب گفت: پس کو خریدات؟

با کمی ترس به دستای خالیم نگاه کردم و با تته پته گفتم: خوب... چیزه... من تازه رسیده بودم. وقت نکردم چیزی بخرم.

ـ خوب پس بریم خریداتو بکن.

ـ دیرت نشه؟

romangram.com | @romangram_com