#فانوس_پارت_426


عماد: برای مجوز باید چی کار کنم؟

دو مرد مشغول حرف های خودشون شدند و من هم برگشتم توی آشپزخونه که براشون شربت ببرم.

با صدای در سریع تی وی رو خاموش کردم و از پله ها دویدم بالا. یک ماهی میشد که با تی وی تمرین رقص میکردم. عماد زودتر از همیشه برگشته بود و همین متعجبم کرده بود. بخاطر فعالیتی که داشتم هم نفس نفس میزدم و هم به شدت عرق کرده بود. سریع تاپم رو از تنم کشیدم بیرون و تیشرتم رو تنم کردم. با صدای عماد در اتاق رو باز کردم و رفتم پایین: باران؟ کجایی؟ بیا کارت دارم.

از پله ها که پایین رفتم دیدم کلی باکس که توش پر از عروسکه دستشه. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: اینا چیه؟

باکس ها رو روی مبل گذاشت و گفت: عروسکه دیگه. نمیبینی؟ بعد دوباره از پله ها پایین رفت. دنبالش رفتم و گفتم: این همه عروسک واسه کی خریدی؟

همونجوری که از درخونه میرفت بیرون گفت: الان وقت توضیح ندارم باران. بیا باقیش رو بگیر ببر بالا وقتی برگشتم بهت میگم.

دنبالش رفتم و باقیه باکس ها رو از دستش گرفتم. سوار ماشینش شد و گفت: ساعت 5 منتظر باش میام دنبالت. و بدون هیچ حرفی رفت. من متعجب و درحالی که باکس های عروسک ها دستم بود ماشینش رو دنبال کردم. وقتی در حیاط بسته شد نفسم رو محکم بیرون دادم و برگشتم توی خونه. عروسک ها رو کنار هم گذاشتم. عماد این همه عروسک برای چی خریده بود؟ فقط عروسک هم نبود، ماشین و هواپیما وکلی خرت و پرت دیگه هم بود. واقعا برام جای تعجب داشت که عماد برای چی عروسک خریده. تا جایی که یادم میاومد دوستی که بچه داشته باشه نداشت. تازه اگه برای بچه های دوستاش هم خریده باشه این همه که نمیخره. نه! مطمئنا قضیه چیز دیگه ای بود که عماد اینارو خریده بود.

دو ساعتی مدام توی ذهنم دنبال یه دلیل برای خریدن این همه عروسک گشتم ولی چیزی پیدا نکردم. ساعت که 4 و نیم شد رفتم توی اتاقم و آماده شدم. هنوز نمیدونستم که قراره کجا بریم. سر ساعت 5 آیفون به صدا دراومد. گوشی رو برداشتم و قبل از این که چیزی بگم صدای عماد اومد: عروسکارو بردار بیا پایین.

به زور تمام باکس ها رو با هم گرفتم و راه افتادم سمت در. عماد توی کوچه منتظرم بود. باکس ها رو روی صندلی عقب گذاشتم و خودم هم نشستم جلو. همین که راه افتادیم گفتم: عماد قضیه چیه؟ واسه چی این همه عروسک خریدی؟

عینکش رو به چشم زد وگفت: داریم میریم پرورشگاه.


romangram.com | @romangram_com