#فانوس_پارت_423

خودم رو کشیدم کنارو گفتم: نه. نمیخوام.

اخماش رو کشید توی هم و گفت: چرا؟

ـ خوب بابا یه خط بیفته روی این من باید خداتومن پول خسارتش رو بدم. بعدم من تازه کارم به خودم اطمینان ندارم.

اومد سمتم مستقیم به چشمام نگاه کرد و گفت: تو این رو سوار میشی و فکر خسارتشم نمیکنی. بعدم مطمئنم انقدر دست فرمونت خوبه که یه خط هم بهش نندازی. اگرم داغون شد که فدای یه تار موت.

باتعجب و بهت نگاهش میکردم. انقدر جدی حرف زد که نتونستم روی حرفش حرف بیارم. یک بار دیگه به ماشین سفیدم نگاهی انداختم و لبخندی روی لب هام نشست. با دیدن لبخند من خودش هم خندش گرفت و گفت: حالا بپر بالا ماشین رو بردار بیار توحیاط.

سرم رو کج کردم و گفتم: سوئیچش؟

دست کرد توی جیبش و سوئیچی رو گذاشت کف دستم. لبخندی بهش زدم و نشستم پشت فرمون. زیر لب بسم الله ی گفتم و ماشین رو روشن کردم. هنوز ترس داشتم. حس میکردم اگه یکم فرمون رو کج بگیرم ماشین داغون میشه. عماد همونجوری که با لبخند نگاهم میکرد پابه پام تا توی حیاط اومد. ماشین رو کنار ماشین عماد زیر سایه بون پارک کردم و نفس راحتی کشیدم. باصداش چرخیدم به سمتش: دیدی ترس نداشت.

از پشت فرمون اومدم پایین و گفتم: بد نبود.

ـ یکم پشتش بشینی دستت راه میفته.

دوباره به ماشین سفیدم که کنار ماشین عماد بهم چشمک میزد نگاه کردم و از ته قلبم گفتم: ممنونم. بابت همه ی خوبیات.

باخنده شالم رو بهم ریخت وگفت: قابل بره کوچولوم رو نداره.

romangram.com | @romangram_com