#فانوس_پارت_405
ـ اون منو کار داشت.
ـ خوندنت که تموم شد عین برق گرفته ها رفت.
ـ رفت؟ کجا رفت؟
ـ چمیدونم.
ـ خیلی خوب. پس منم میرم. کار نداری؟
ـ نه. سلام برسون.
ـ توام همینطور.
ازش خداحافظی کردم و از ساختمون زدم بیرون. برای عماد که پشت رول نشسته بود و با لبخند نگاهم میکرد دست تکون دادم و از خیابون رد شدم و سوار ماشین شدم.
همین که وارد خونه شدم تازه یاد حرف ایمان افتادم و گفتم: راستی عماد، ایمان میگه یه تیکه رو تک خونی کنم. منم گفتم نه.
ـ جدی؟
ـ آره. کلی هم اصرار کرد. همونجا هم یه بار خوندم از روش ولی هنوزم میگم که جلوی جمعیت اجرا نمیکنم.
romangram.com | @romangram_com