#فانوس_پارت_404


ـ یه بار امتحانی.

کلافه سری تکون دادم و گفتم:خیلی خوب.

برقی توی چشماش نشست و گفت: مرسی. بعد پارتیتور رو ورق زد و صفحه ای رو نشونم داد و گفت: همینه. برگشت سر جاشو به بچه ها گفت که حاضر بشن. چند بار سرفه کردم تا صدام صاف بشه. با اینکه میدونستم که توی کنسرت نمیخونم ولی نمیخواستم الان هم روی ایمان رو زمین بندازم. پس با اوج گرفتن آهنگ شروع کردم به خوندن:

باصدای سوت و دست بچه ها سرم رو بلند کردم. نگاه همه پر از حیرت و تعجب و تحسین بود. لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم. بچه ها که خسته شده بودند و سایلشون رو جمع کردند و راه افتادند سمت در. ایمان اومد سمتم و گفت: فردا صبح خونه ای؟

ـ آره.

ـ پس میام باهم صحبت کنیم.

ـ به خودت زحمت نده. حرف من همونه.

ـ ولی من میام.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: خوب بیا. راستی باربد رو ندیدی؟

ـ چی کارش داری؟


romangram.com | @romangram_com