#فانوس_پارت_391
ابرویی بالا انداخت و گفت: خراب نمیکنی.
ـ تو از کجا میدونی؟
ـ بعد از این همه مدت دیگه من خوب تو رو میشناسم.
ـ نه دیگه. نمیشناسی. اگه میشناختی همچین حرفی به ایمان نمیزدی.
سرش رو به تایید تکون داد و گفت: من مطمئنم خراب نمیکنی.
ـ پس اگه گند خورد تو کار من همه ی تقصیرارو میندازم گردن تو.
ـ باشه.
سری تکون دادم و راه افتادم سمت پله ها. همین که به پله ها رسیدم صدای عماد باعث شد دوباره بچرخم: راستی باران تو نمیخوای رانندگی یاد بگیری؟
ـ رانندگی؟
ـ آره خوب. خودت که ماشین داشته باشی راحت تری و اینقدر پول تاکسی نمیدی.
ـ تا حالا بهش فکر نکردم.
romangram.com | @romangram_com