#فانوس_پارت_390


سرش رو پایین آورد وگفت: خواهش میکنم.

ایمان: پس از فردا بیا واسه تمرین.

باحرص نفسم رو بیرون دادم. دستام رو توی سینم جمع کردم وگفتم: کجا؟

ـ آموزشگاه. ساعت 3 تا 7 بعد از ظهر.

سرم رو تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم. با اینکه از اجرا جلوی جمعیت وحشت داشتم ولی میدونستم که اگه باز بخوام خونه نشین بشم افکار مزخرف همیشگیم اذیتم میکنه. از طرفی باید به عماد ثابت میکردم که عوض شدم. باید تمام سعیم رو برای بدست آوردن عماد انجام میدادم که بعدا پیش وجدانم ناراحت نباشم. میدونستم که بدون عماد هیچم. پس باید تمام تلاشم رو میکردم که اگه یه روزی عماد خواست ترکم کنه برای قلبم دلیل داشته باشم که من تمام تلاشم رو کردم و عماد خودش من رو نخواست.

بعد از رفتن ایمان برگشتم سمت عماد و با دلخوری دستم رو زدم به کمرم و گفتم: تو چرا اینقدر اصرار داری منو خواننده کنی؟

بیخیال دستاش رو پشت سرش قلاب کرد. لبخندی زد وگفت: حرص نخور پوستت خراب میشه.

جیغ کشیدم: عمــــــاد!

دستاش رو گذاشت روی گوشش و با قیافه ی متعجبی گفت: چته؟

ـ توکه میدونی من جلوی جمعیت هول میشم. فقط میخواستی گند بزنی به کنسرت دوستت؟ ببین هنوزم دیر نشده. زنگ بزن بهش بگو به من دلخوش نکنه دنبال یکی دیگه باشه.


romangram.com | @romangram_com