#فانوس_پارت_337
جوابی ندادم و فقط تند تند نفس میکشیدم. نمیخواستم باحرف های کامیار خودم رو دل خوش کنم. میدونستم با باور این حرف نه تنها از دردم کم نمیشه بلکه حالم بدتر میشه. باید باور میکردم که من برای عماد فقط و فقط یه هم خونه ی سادم. همین و بس. بغض توی گلوم مدام در حال بزرگتر شدن بود. با صدای در که نشون از رفتن کامیار بود دیگه نتونستم تحمل کنم و صدای هق هقم بلند شد. فراموش کردن این عشق خیلی سخت تر از چیزی بود که فکرش رو میکردم.
پرده ی اتاقشروکشیدم و برگشتم سمتش. بخاطر نوری که از پنجره وارد اتاق میشد و روی صورتش می افتاد لبخندی روی صورتش پاشیدم. یک هفته ای میشد که ندیده بودمش. یعنی کامیار و ایمان نمیزاشتند از جام بلند بشم. ولی امروز که دکتر اجازه پایین اومدن از تخت رو بهم داده بود سریع بدون اینکه به ایمان که اون روز به جای کامیار مونده بود اجازه ی مخالفت بدم اومدم به اتاقش. هم چنان خواب بود. صورتش لاغرتر از همیشه بود ولی رنگش مثل گذشته بود. برنزه و براق. زیر چشمای تیله ایش یکم گود افتاده بود و سیاه شده بود. کنارش روی تخت نشستم و به موهای کوتاه شدش نگاه کردم. هنوز اونقدری نشده بود که بخواد بریزه روی پیشونیش. نفس هاش منظم وکش دار بود. دلم نمی اومد از خواب بیدارش کنم. نفس عمیقی کشیدم و دستام رو توی هم قفل کردم. با اینکه هنوز از اینکه کلیه ی عماد توی بدنم بود دلخور و ناراحت بودم ولی نمیخواستم چیزی بهش بگم.
انگار که وجود کسی رو حس کرده باشه نفس عمیقی کشید و چشماش رو باز کرد. لبخندی توی صورتش پاشیدم وگفتم: سلام آقای مریض.
سر جاش نشست و با تعجب گفت: باز تو راه افتادی؟
کلافه گفتم: بابا دکتر اجازه داده. تو چرا اینقدر جوش میزنی؟
دستی روی موهای کوتاهش کشید وگفت: بهتری؟
با دلخوری گفتم: از احوال پرسی های شما.
باخنده گفت: نه معلومه حالت خیلی خوبه.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم وگفتم: تو چی؟ خوبی؟
لبخندی زد وگفت: آره. خوبم.
سرم رو کج کردم وگفتم: کی مرخص میشیم؟
romangram.com | @romangram_com