#فانوس_پارت_334
بین بغض لبخندی زدم و رفتنش رو تماشا کردم. چند دقیقه بعد از رفتن دکتر کامیار وارد اتاق شد وبا لبخندی کمپوتی از توی یخچال در آورد وکنارم نشست. درش رو باز کرد و با قاشقی که دستش بود یکم از آبش رو گرفت جلوی دهنم. انقدر محتاج آب بودم که بی توجه به قاشق جلوی دهنم کمپوت رو ازش گرفتم و آبش رو یه نفس دادم بالا. صدای خنده ی کامیار که بلند شد با پشت دست دور دهنم رو باز کردم وگفتم: چیه؟
باهمون خنده گفت: دختر جون اینقدر هول نزن. بغلاش تیز بود لبات رو میبرید.
کمپوت رو دادم دستش وگفتم: توام اگه مثل من چند وقت آب نمیخوردی اینجوری میشدی.
باخنده قاشق رو داد دستم وگفت: باقیشم بخور.
نگاهی به گیلاس های توی کمپوت انداختم و آروم گفتم: عماد چیزی خورده؟
لبخند تلخی زد وگفت: آره.
با اینکه خیلی گرسنه بودم ولی بخاطر بغض توی گلوم نمیتونستم چیزی بخورم. میترسیدم بغضم بترکه و همه از حال درونم خبر دار بشن. کامیار بانگاهی موشکافانه بهم نگاه میکرد. پرسید: مگه گرسنه ات نبود؟
ـ الان میل ندارم.
romangram.com | @romangram_com