#فانوس_پارت_323
کامیار یه قدم بهم نزدیک شد وگفت: باران...
داد کشیدم: میگم برید بیرون.
عماد دستش رو روی زخمش گذاشت و همونجوری که دیگه هیچ تلاشی برای پنهون کردن دردش نمیکرد باقدم های سست با کمک ایمان از اتاق رفت بیرون. کامیارم چند دقیقه ای نگاهم کرد و بعد رفت. سرم رو محکم توی بالشتم فرو کردم و از ته دل زار زدم. عماد چه جوری تونسته بود بامن این بازی رو بکنه؟ میخواست چی رو ثابت کنه؟ دوست داشتنش رو درعین بی خیالی محضش؟ یا اینکه میخواست بیشتر از این منو مدیون خودش کنه که دیگه از این به بعد نتونم حتی توی خونش جیکم در بیاد؟
خدایا چرا داری این کارو بامن میکنی؟ منی که دلم نمی اومد یه تار مو از موهای عماد کم بشه حالا کلیه یی اون توی بدنم داشت بیماری من رو جبران میکرد؟ خدایا من که میدونم با تمام این بازیاش هیچ وقت هیچ وقت به بودن با من فکر نمیکنه پس چرا این کارو کرد؟ مگه من برای اون چی بودم؟ مگه بیشتر از یه برده ی ساده براش اهمیت داشتم؟ خدایا عماد منو خریده بود پس چرا داشت این همه لطف در حقم میکرد؟ چرا داشت بیشتر از پیش منو وابسته ی خودش میکرد؟ که از این به بعد بدتر عذابم بده با بی محلیاش؟ خدایا این جون رو بگیر. این جون رو بگیر که دیگه طاقت این همه فشار رو ندارم. خسته شدم از این همه درد و تنهایی. دیگه بسمه خدا... دیگه بسمه...
ـ حالش خوبه؟
سها نفسش رو محکم داد بیرون وگفت: دوتا از بخیه هاش باز شده ولی خوب میشه.
بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: همش تقصیر منه. اگه راه نمیرفت اینجوری نمیشد.
ـ تقصیر خودشم هست. باید از اول بهت میگفت که این دردسرا پیش نمیاومد.
ـ تو میدونستی؟
ـ نه. به ایمانم همون روزی که آوردت بیمارستان گفته بود. هیچ کس خبر نداشت.
ـ نباید این کارو میکرد. فوقش چند سالی صبر میکردم تا کلیه پیدا بشه.
romangram.com | @romangram_com