#فانوس_پارت_322
بغض توی گلوم رو فرو دادم وگفتم: بیا جلو.
قدم هاش رو روی زمین کشید و درست کنارم ایستاد. بدون هیچ حرفی شروع کردم به باز کردن دکمه های بلوزش. سر دکمه ی دوم دستش رو روی دستم گذاشت و با تعجب گفت: چی کار داری میکنی؟
عصبی داد کشیدم: ساکت شو بزار کارمو بکنم.
هم کامیار و هم ایمان هر دو عصبی بودند. عماد بدون اینکه دستم رو ول کنه گفت: این مسخره بازیا چیه؟
با چشمای خیس نگاهش کردم و گفتم: من مسخره بازی میکنم یا شما؟ چرا اینقدر دورغ بهم میگید؟
ـ چه دروغی؟
ـ اگه دروغ نیست بزار باور کنم که فکرم غلطه.
باحرص دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون و باقیه دکمه هاش رو باز کردم. نفس های تندش سینه اش رو بالا و پایین میکرد. قبل از باز کردن بلوزش چشمام رو بستم ونفس عمیقی کشیدم. چشمام رو باز کردم و بلوزش رو کنار زدم. چشمام گرد شده بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم که اگه جیغ توی گلوم خواست بیرون بیاد سریع مانعش بشم.
باند دور پهلوش خون آلود بود. ایمان کلافه زیر بغل عماد رو گرفت وگفت: خیالت راحت شد؟ به جواب سوالت رسیدی؟
همونجوری که اشک هام پایین میریخت گفتم: برید بیرون... همتون برید بیرون...
romangram.com | @romangram_com