#فانوس_پارت_320


سریع حرفش روخورد و با خنده گفت: نکنه خودت خوردی داری میندازی گردن عماد؟ هان؟

کامیار: من؟ من و این کارا؟

سها باخنده مشتش رو کوبید به بازوش وگفت: پس کار خودته.





کامیار و سها میخندیدند ولی ذهن من درگیر بود. درگیر هزارتا سوال که مثل تیکه های یه پازل کنار هم چینده میشدند. حتی فکرشم برام گرون تموم میشد. باید مطمئن میشدم. باید مطمئن میشدم که جوابی که بهش رسیدم یه توهم بیشتر نیست. اگه واقعیت داشت نابودم میکرد. نابود...

پرستار بعد از پنج دقیقه اومد و با کمک کامیار تختم رو به سمت در هل دادند. در اتاق پشت سرم بسته شد ونگاهم ناخودآگاه به سمت در کناریم کشیده شد که پسری که میگفتند بهم کلیه داده اونجا بستری بود. همین که نگاهم به در افتاد در باز شد و ایمان از اتاق اومد بیرون. نگاهم از ایمان گذشت و به کسی که پشت به من روی تخت خوابیده بود رسید. قلبم توی دهنم میزد.

تمام مدتی که داشتم آزمایش ها رو میدادم همه چیز رو از اول مرور کردم. نبودم عماد روز عملم... پنهون کاری های بقیه... بهونه تراشیاشون... سوتی هایی که گاه وبیگاه میدادند... صورت داغون عماد... دردی که هنگام نشستن یا بلندشدن توی چهره اش پیدا میشد... شبیه بودن بیش از حد هیکل ولباس های پسری که میگفتند بهم کلیه داده به عماد... تمام اینا اشکم رو در آورده بود. عماد چه جوری تونسته بود همچین کاری کنه؟ اصلن چرا این کارو کرد؟ میخواست چی رو ثابت کنه؟

همین که از آزمایشگاه اومدم بیرون رو کردم به کامیار و گفتم: زنگ بزن به عماد میخوام همین الان ببینمش.

ـ الان که نم...


romangram.com | @romangram_com