#فانوس_پارت_319
ـ آره. کابوس قدیمیم دوباره اومده بود سراغم.
ـ پرستاره گفت بیدارت کنم که بری آزمایشگاه ولی هرچی صدات میزدم بیدار نمیشدی.
ـ همیشه همینه. باید تا ته این کابوس لعنتی رو ببینم وبعد خودم از صدای جیغم ازخواب بپرم.
در اتاق باز شد و سر پرستاری داخل اومد. با دیدن چشمای بازم لبخندی زد وگفت: بیدار شدی؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. اومد تو وهمونجوری که سرمم رو چک میکرد گفت: 5 دقیقه دیگه میام ببرمت. و از اتاق رفت بیرون. کامیار باکسی که روی یکی از صندلی ها بود رو برداشت و آورد گذاشت کنارم وگفت: اینا رو عماد آورده برات.
به داخل پاکت نگاه کردم. چند تا از کتابای کتابخونش و دفترم بود. با تعجب به ساعت نگاه کردم وگفتم: اینقدر زود رفته خونه و برگشته؟
کامیار دستی توی موهاش کشید و گفت: هان؟... آره خوب کار داشت خونه، رفت زودم برگشت.
ابرویی بالا انداختم وگفتم: اِ؟
سها: باران کمپوتات رو کی خورده؟ هرکی بوده خیلی آدم نامردی بوده. نصفشو داده بالا.
کامیار: حتما کار عماد بوده.
سها: عماد که نمیتونه...
romangram.com | @romangram_com