#فانوس_پارت_300


سرم رو محکم به بالشت فشار دادم وچشمام رو بستم ولی اشک هام حتی از لای پلک های بستم هم پایین میریخت. دست کامیار که روی صورتم کشیده میشد واشک ها رو پاک میکرد رو حس میکردم که صداشم بلند شد: گریه نکن خانوم خانوما. با این روحیه خوب نیست بری تو اتاق عمل. عماد که اومد خودم یه گوش مالیه حسابی بهش میدم.

چشمام رو باز کردم وبینیم رو بالا کشیدم. گفتم: کاریش نداشته باش.

باخنده گفت: چشم.

پرستاری که جلوی تخت بود در اتاق عمل رو باز کرد وگفت: همین جا میتونید منتظر بمونید.کامیار و ایمان سر جاشون ایستادند. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. ولی نه ایمان رو میدیدیم و نه کامیار رو. چشمم فقط به ته سالن بود که شاید عماد خودش رو برسونه. ولی درهای پشت سرم بسته شد وخبری از عماد نشد. اشک هام گلوله گلوله پایین میریخت ومن هم هیچ تلاشی برای متوقف کردنشون نمیکردم. زنی که به نظر میرسید دکتر باشه دست روی صورتم کشید وگفت: میترسی؟

جوابش رو ندادم. لبخندی زد وگفت: نگران نباش. حتما خوب میشی.

نگاهی به اطراف انداختم. کنار تختم هیچ تخت دیگه ای به چشم نمیخورد. با صدای بغض آلودی گفتم: پس کسی که میخواد بهم کلیه بده کجاست؟

ـ میاد. میخوام بیهوش کننده رو بزنم. برات دعا میکنم که زود خوب بشی. حالا بگیر آروم بخواب.

چشمام رو روی هم گذاشتم. چند ثانیه بعد از سوزش جای آمپول همه جا سیاه شد.

بعداز سه هفته ای که توی اتاق ایزوله بودم و حق دیدن کسی رو نداشتم منتقل شدم به بخش. سه هفته ای که یا گیج مسکن ها بودم و یا از درد به خودم میپیچیدم. انقدر حالم بد بود که هیچی بنی بشری رو یادم نمیاومد. موقعه ی انتقال خواب بودم. سرو صدایی از اطراف به گوش میرسید. انگار مدت زمان خیلی زیادی خواب بودم و همین باعث شده بود که بدنم کرخت بشه. به زور لای پلک هام رو بازکردم. چشمام یکم تار میدید ولی صداها کم کم واضح میشد: سلام خانومی. بالاخره بیدار شدی؟

چند بار پلک زدم تا تونستم چهره ی خندون کامیار رو ببینم. لب هایی خشک شده و ترک خوردم رو خیس کردم ونگاهم رو به اطراف چرخوندم. سها و ایمان هم بودند. سها باخنده پیشونیم رو بوسید وگفت: چطوری نوازنده؟


romangram.com | @romangram_com