#فانوس_پارت_299
صدای جیغ خفه شدم از لای بالشت به گوش میرسید. دستم رو از درد مشت کرده بودم ومیکوبیدم روی تخت. پرستار بی توجه به حرکات من سوزن دوم رو هم فرو کرد. نفسم مقطع وبریده بریده شده بود. درد نفس گیری که تا استخون هام ادامه پیدا میکرد تمام وجودم رو پر کرده بود. دلم میخواست از ته دل داد بزنم، بدون دندون های قفل شده ولی بیمارستان بود و نمیتونستم.
صدای قدم های پرستار که بعد از تموم شدن کارش عزم رفتن کرده بود رو میشنیدم. با چشمای خیس سرم رو از توی بالشت برداشتم وبه اطراف نگاه کردم. به جز عماد کسی توی اتاق نبود. نگاهش غمگین بود ولبخند تلخی هم به لب داشت. اشکام رو پاک کردم وگفتم: ایمان و سها کجان؟
ـ رفتن بیرون. بهتری؟
ـ آره. فقط میخوام بخوابم. میشه برق رو خاموش کنی؟
رفت سمت در وگفت: بخواب. برای شام بیدارت میکنم.
با چشمای بسته سرم رو تکون دادم. بعد از خاموش شدن برق صدای بسته شدن در بلند شد.
***
تخت به سمت اتاق عمل حرکت کرده بود ولی هنوز خبری از عماد نشده بود.حتی کامیار هم با اینکه دو روز پیش رفته بود تهران بخاطر عمل من برگشته بود ولی توی این آخرین دقیقه ها خبری از عماد نبود. همونجوری که روی تخت تکون تکون میخوردم برگشتم سمت ایمان و واسه بار هزارم ازش پرسیدم: عماد کجاست؟
ـ گفتم که... رفت بیرون یه کار واجب داشت. تو نگران نباش میرسه.
اشکم کم کم داشت در میاومد. تخت از پیچ سالن گذشت و در اتاق عمل ته سالن معلوم شد ولی عماد .... باچشمای اشک آلود رو کردم سمت کامیار وگفتم: بهش بگو خیلی نامردی.
نفسش رو محکم وکلافه بیرون داد و زیر لب گفت: پسره ی احمق.
romangram.com | @romangram_com