#فانوس_پارت_297

نفسم رو محکم دادم بیرون و با تغییر لحن فاحشی گفتم: نه بابا. اینا همش دلخوش کنکه. انقدر میترسم سها. همش فکر میکنم یه اتفاقی قراره بیفته.

اومد کنارم و دستم رو گرفت وگفت: نترس عزیزم. ایشالا زود خوب میشی برمیگردی خونه. عماد با بهترین دکترا صحبت کرده. حتما حالت خوب میشه.

ـ امیدوارم.

در باز شد و ایمان و عماد اومدند تو. چهره ی ایمان به وضوح توی هم بود. عماد گفت: برم بگم پرستاره بیاد.

با التماس گفتم: نمیشه بزاری برای بعد؟

ـ بعد؟ چرا بعد؟

ـ خوب... آخه الان... چیزه...

ـ باید قبل از عمل 12 ساعتی بدنت پاک سازی بشه که با اون کبابای دیروز فکر کنم بیشترم بخواد. ساعت 8 صبح فردا عملته، باحساب پرتیه وقت تازه دیرم شده. ساعت 5.

سرم رو انداختم پایین وچیزی نگفتم. عماد با دیدن سکوتم از اتاق زد بیرون وفهمیدم که داره میره دنبال پرستار. سها کنار ایمان ایستاده بود داشت سوال پیچش میکرد که چرا توهمه. ایمانم مدام جواب سر بالا میداد. برگشتم سمتشون وگفتم: چیزی شده؟

سها: نمیگه به من که.

ایمان: چیزی نشده بابا.

romangram.com | @romangram_com