#فانوس_پارت_293

قدم گذاشتم توی اتاق. مثل تمام اتاق های دیگه دیوارهای سفید وبدون هیچ تزئینی فضا رو سرد میکرد. تنها یه آیینه ی کوچیک روی دیوار سمت چپ تختی که وسط اتاق بود قرار داشت. نفسی که چند ثانیه ای بود توی سینه ام جمع شده بود بیرون دادم. بدی اتاق این بود که پنجره نداشت ومثل سالن بیرون کم نور بود. روی صندلی کنار اتاق نشستم تا بدنم کمتر بلرزه. استرس عمل و ترسش بدجور به جونم افتاده بود و ولم نمیکرد. احساس بدی راجع به این عمل داشتم. حس میکردم اتفاقی قراره بیفته که چندان خوشایند نیست.

با صدای در سرم رو بلند کردم. عماد نگاهی به اطراف انداخت وگفت: خوبه؟

ـ کله یه ماه رو باید اینجا بمونم؟

ـ نه. اگه زودتر خوب شی میریم خونه.

ـ عماد؟

ـ بله؟

ـ من خیلی میترسم.

ـ از چی ؟

ـ میترسم یه وقت... اتفاقی بیفته. مثل پیوند نگیره... یا هر چیز دیگه.

ـ نمیخواد بترسی. هیچ اتفاقی نمیافته. زود زود خوب میشی.

ـ توکه مثل اون دفعه یهویی نمیزاریم بری نه؟

romangram.com | @romangram_com