#فانوس_پارت_284
ـ حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم. بعدم غذای چرب واسم خوب نیست. انگار یادت رفته ها... وبه دستم اشاره کردم.
عماد: فردا که باید بری بیمارستان. امشب غذای سنگین بخوری زیاد مهم نیست.
ابرویی انداختم بالا وگفتم: فردا؟ چرا فردا؟ من که دیروز بیمارستان بودم؟
عماد: برات کلیه پیدا کردم.
وارفتم. متعجب پرسیدم: شوخی میکنی؟
عماد سری تکون داد وگفت: نه.
ایمانم که تعجب کرده بود پرسید: اینقدر زود؟
عماد: آره خوب .یارو انگار پول لازمه میخواد یکی از کلیه هاش رو بفروشه.
ایمان: کیه؟
عماد: منم نمیشناسمش درست. یکی از رفقا معرفی کرده.
romangram.com | @romangram_com