#فانوس_پارت_283

از جام بلند شدم و راه افتادم سمت پله ها. همونجوری گفتم: شام میمونی؟

ایمان: نه.

عماد: نمیخواد شام درست کنی باران.

برگشتم ونگاهش کردم. پرسیدم: چرا؟

عماد: میریم بیرون.

ـ حوصله ندارم.

عماد: حوصلتم میاد سر جاش.

ـ گیر نده دیگه. هر چی میخوای بگو خودم درست کنم.

عماد: سلطانی میتونی درست کنی؟

نفسم رو باحرص دادم بیرون وگفتم: تو برو. من نمیام.

ایمان: چرا نمیخوای بری؟

romangram.com | @romangram_com