#فانوس_پارت_280


دیگه چیزی نگفت و توی سکوت غذاش رو خورد. صدای بادی که به پرده های میخورد تکون تکونشون میداد تنها صدایی بود که توی فضای خونه میپیچید. ذهن هردومون مشغول بود. درگیر مسایلی که کامیار میدونست ومن نه! درگیر گذشته ی عماد که چقدر کنجکاو بودم بدونم چیه. گذشته ای که عماد ازش فرار میکرد. گذشته ای که توش کسی بوده به اسم نفس. راستی نفس کیه؟ چه ارتباطی با عماد داره؟ نکنه خواهرش بوده والان اتفاقی براش افتاده؟ شایدم کسی بوده که دوسش داشته وقبل از اینکه به عماد برسه ترکش میکنه یا بلایی سرش میاد؟

خدایا خسته شدم از این همه علامت سوال. از گذشته ی خودم. ازگذشته ی عماد. خدایا آینده ی من درست مثل گذشته ام مجهوله. نمیتونم هیچ قدمی برای درست شدن آیندم بردارم. این بیماری لعنتی هم که شده قوز بالا قوز. دردای روحیم کم بود که حالا اینم بهش اضافه کردی؟ خدایا تاکی باید این وضعیت روتحمل کنم؟ تاکی؟

برگشتم به چشمای متعجب ایمان نگاه کردم. باخنده گفتم: چیه؟

دستش که زیر چونه اش بود رو برداشت وگفت: جان من باران تو قبلا جایی پیانو یاد نگرفتی؟

ـ نه.

ـ مرگ عماد؟

اخمام رو کشیدم توی هم وگفتم: میگم نه. نیازی به قسم خوردن نیست.

ـ دختر این پارتیتوری که میگی همه ی آهنگاش رو زدی من در طی سه ماه به همه یاد میدم. موندم تو چه جوری تونستی این رو بزنی.

ـ کاری نداشت که. فقط باید تمرین کنی.

ـ من باید دنبال همه بدوام تا یه چیزی یاد بگیرن حالا تو همه رو نگفته زدی رفته؟


romangram.com | @romangram_com