#فانوس_پارت_271

نگاهش کردم وگفتم: کی بود؟

ـ کامیار.

ـ بهش نگفتی مگه که منو میاری بیمارستان؟

ـ نه. یادم رفت.

نگاهش کردم و گفتم: عماد؟

بدون اینکه سرش رو از توی گوشیش بیرون بیاره گفت: چیه؟

ـ ببخشید. به خدا منظوری نداشتم.

بدون اینکه نگاهم کنه سری تکون داد وگفت: میدونم.

منم دیگه چیزی نگفتم و چشمام رو بستم. هر چند که خیلی دلم میخواست بهش تمام واقعیت رو میگفتم. میگفتم که واقعا کس دیگه ای رو دوست دارم و اونم کسی نیست به جز خودت. ولی با یادآوری دیروز دوباره بغض توی گلوم جمع شد و باعث شد چیزی نتونم بگم. عماد هیچ رقمه نمیتونست مال من بشه. اون به من هیچ علاقه ای نداشت. سرم رو چرخوندم که اگه غفلتا یه قطره اشک از لای پلک هام بیرن ریخت عماد نبینه. انقدر توی اون وضعیت موندم که خوابم برد.

درخونه رو باز کردم. چراغ های طبقه ی اول خاموش بود و بخاطر همین چشم چشم رو نمیدید. چند بار پلک زدم تا تونستم نور کمی که از طبقه ی سوم راه باز میکرد رو ببینم. رفتم سمت پله ها و بالا رفتم. صدای قدم های عماد که پشت سرم میاومد رو هم میشنیدم. از وقتی از خواب بیدار شده بودم و اومده بودیم خونه حتی یه کلمه هم حرف نزده بود. شدید توی فکر بود. میدونستم که خودم گند زدم و اخلاق عماد رو از اون چیزی که بود بدتر کردم. هردو کلافه بودیم.

همین که پام به راه روی طبقه ی سوم رسید کامیار رو دیدم که به در اتاقش تکیه داد وداره نگاهمون میکنه.سلام خشکی دادم وجواب خشک تری گرفتم. احساس میکردم توی چشماش یه غم بزرگه لونه کرد. چون شباهت چشمای این دوتا برادر خیلی زیاد بود راحت میتونستم حالت هاشون رو از توی چشماشون حدس بزنم. نگاهش رو ازم گرفت به عماد نگاه کرد. نگاهش گنگ بود. شایدم رگه هایی از ترس توش موج میزد. انقدر خسته وکلافه بودم که حوصله نداشتم ازش بپرسم چه مرگشه. ازطرفی هم دلم نمیخواست فکر کنه ذره ای بهش توجه نشون میدم.

romangram.com | @romangram_com