#فانوس_پارت_270


ابرویی بالا انداخت وگفت: جدی؟

چیزی نگفتم وبه لبخند تلخی اکتفا کردم. صورتم رو چرخوند وگفت: کیه؟

به چشماش نگاه کردم و گفتم: کی؟

اخمی کرد وگفت: منو احمق فرض کردی؟

با تعجب گفتم: چه حرفیه میزنی تو؟

ـ میگم کیه؟

ـ هیشکی بخدا. یه چیزی گفتم همینجوری.

ـ دروغ نگو باران.

ـ دروغ نمیگم بخدا.

دستی کشید لای موهاش و دیگه چیزی نگفت. ولی معلوم بود که کلافه شده. ازخودم حرصم گرفته بود که چرا اینجوری گند زدم. حالا عماد چه فکری میکرد؟ چرا من نمیتونستم جلوی زبونم رو بگیرم؟ آخه این چه حرفی بود که من زدم؟ صدای زنگ گوشی عماد نزاشت بیشتر فکر کنم. نگاهی به گوشیش انداخت و گذاشتش دم گوشش: بله؟... سلام... بیمارستان... باران رو آوردم... هلو خورده بود... سه ساعت دیگه کارش تموم میشه... که چی بشه؟... لازم نکرده... میگم نه... خیلی خوب... نه خدافظ .


romangram.com | @romangram_com