#فانوس_پارت_268
پرستار لبخندی زد وهمونجوری که آستینم رو بالا میزد گفت: پس زیاد نمیخوابه. فکر کنم سه ساعت بس باشه.
عماد سری تکون داد وکنار ایستاد که پرستاره کارش رو انجام بده. پرستار باند رو از روی دستم باز کرد ومن با دیدن زخم ها خدا رو شکر کردم که خون ریزی نکرده. پرستار از توی کشو سوزن ها رو درآورد من باز با دیدن اون سوزن ها چهره ام رو توی هم کشیدم و چشمام رو بستم. روی تخت دراز کشیدم و بالشت رو گرفتم سمت دهنم تا به محض درد گازش بگیرم. عماد باخنده اومد سمتم و گفت: این یکی دستم هنوز سالمه ها.
حوصله ی مزه پرونی هاش رو نداشتم. چشمم رو بستم و چیزی نگفتم. چیزی نگذشت که درد توی دستم پیچید. سریع بالشت رو گاز گرفتم وبا تمام زورم دندون هام رو روش فشار دادم. انگار برام عادی شده بود چون دردش نسبت به دفعات قبل کمتر شده بود ولی هنوز اونقدری بود که اشکم رو دربیاره.
کار پرستار که تموم شد بالشت پراز اشک بود جای دندونام به وضوح روش معلوم بود. عماد جلو اومد واشک هام رو پاک کرد وگفت: خوبی؟
بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: آره.
پرستار: سه ساعت دیگه میام.
سری تکون دادم و رفتنش رو تماشا کردم. در رو که بست چرخیدم سمت عماد که نشسته بود روی تخت. دستم رو گذاشتم روی چشمام وگفتم: ببخشید. از کارتم انداختمت.
ـ مهم نیست.
ـ چرا چند وقته نمیری شرکت؟
ـ چیه خسته شدی بس که خونم؟
romangram.com | @romangram_com