#فانوس_پارت_267
ایمان: نه دیگه. خودمم الان میرم. یه کار کوچولویی با کامیار دارم.
عماد: اوکی. ببخشید دیگه من باید برم.
ایمان: خواهش میکنم بابا. برو اشکال نداره.
عماد سری تکون داد و راه افتاد سمتم. خداحافظی سردی با ایمان کردم ودنبال عماد راه افتادم. نشست پشت فرمون وگفت: حواست کجاست دختر؟
با ناراحتی روم رو کردم سمت دیگه وجوابی ندادم. اعصاب خودم به قدر کافی خورد بود که نخوام با حرف های عماد بدترش کنم. چند دقیقه که گذشت پهلوهام شروع کرد به تیر کشیدن. زیر لب فحشی به خودم دادم وسعی کردم به روی خودم نیارم که درد دارم. عماد جلوی بیمارستان نگه داشت وگفت: پیاده شو.
با قدم های کوتاه دنبالش راه افتادم. دوباره با ورودم به بیمارستان همون حال بده همیشگی بهم دست داد. بینیم از بوی تند الکل میسوخت. سرم پایین بود و دنبال عماد راه میومدم. با اینکه هنوز سوزنی به دستم وصل نشده بود ولی جای زخم هام شروع کرده بود به گزگز کردن. باحرص دستم رو فشار دادم که با درد بدی که توش پیچیده شد جیغم در اومد. عماد چرخید سمتم وگفت: چی شد؟
با اینکه سعی میکردم اشکم درنیاد گفتم: هیچی.
دستم رو گرفت توی دستش ودوباره راه افتادیم. گرمی دستهای بزرگش یکم از دردم رو کم کرد. توی اتاق همیشگی رفتیم و نشستم روی تخت. عماد سرش رو از اتاق بیرون برد وپرستار رو صدا زد وچند لحظه بعد همون پرستار قبلی اومد تو. با دیدنم گفت: سلام خانوم خوشگله. خوبی؟ زود اومد این بار؟
چون من حرفی نزدم عماد جواب داد: هلو خورده.
پرستاره ابرویی بالا انداخت وگفت: عجب. چند وقت پیش دیالیز شده؟
عماد: دیروز.
romangram.com | @romangram_com