#فانوس_پارت_261
ـ اون منو دوست داره ولی من نمیتونم دوسش داشته باشم. سرهمین من براش مناسب نیستم.
ـ توام بالاخره بهش علاقه پیدا میکنی.
باحرص گفتم: یادته قبل از اینکه کامیار بیاد بهم چی گفتی؟ به همون دلیل نمیتونم باهاش باشم.
متعجب نگاهم کرد وگفت: چه ربطی داره؟
ـ ربطش اینکه نمیخوام شوهرم یه...یه...
منظورم رو فهمید وگفت: کامیار وقتی به یکی دل ببنده دست از کاراش میکشه. اون حاضره بخاطر تو هر کاری کنه.
سرم رو روی پام گذاشتم وگفتم: میخوای بیرونم کنی چرا میخوای برادرت رو بدبخت کنی؟ خودم میرم.
مشتش رو باحرص کوبوند روی تخت وگفت: بار آخرت باشه این حرف رو زدی باران.
و بدون اینکه منتظر جواب من بشه از اتاق زد بیرون. کلافه موهام رو با دوتا دست کشیدم و نفسم رو بیرون دادم. میدونستم که خودم نمیتونم کامیار رو راضی کنم. سرهمین باید با عماد صحبت میکردم وکاری میکردم که به برادرش بگه دست از سرم برداره. ازجام بلند شدم واز توی کمد بوم رو بیرون آوردم. نگاهی بهش انداختم و راه افتام سمت اتاق عماد. روی صندلی میزش نشسته بود وداشت سیگار دود میکرد. رفتم جلو وبوم رو دادم دستش. همونجوری که سیگارش رو دود مکیرد با اشتیاق به بوم نگاه کرد. منظره ای از دریا و فانوس بود. این تنها منظره ای بودکه یک عمر باهاش زندگی کرده بودم.
romangram.com | @romangram_com