#فانوس_پارت_223

ـ خسته نمیشم.

ازکنارم بلند شد و باکامیار و عماد روی مبل نشستند. عماد گفت: باران خانوم، برامون قهوه میاری؟

بدون این که سرم رو برگردونم گفتم: خودت برو درست کن. دارم تمرین میکنم.

صدای خنده ی ایمان بلند شد وگفت: بیا. ببین واسه خودت دردسر درست کردی. از این به بعد باران 24 ساعته پای سازه! از غذام دیگه خبری نیست.

عماد خندید وگفت: حالش خوب باشه، غذام ازش نمیخوام.

با اینکه خودش رو نمیدیم ولی براش لبخندی فرستادم. هر چند که نمیدونستم این حرفش رو داره از ته دل میگه یا بخاطر وضعیت بدمه. انقدر حالم خوب بود که با فکرهای منفی خرابش نکردم. وسط های قطعه هی ریب میزدم. ایمان رو صداش کردم. اومد بالای سرم وگفت: چیه؟

به پارتیتور اشاره کردم وگفتم: ببین این جاش درست در نمیاد.

شروع کرد به توضیح دادن وخودش یه بار برام زد. وقتی فهمیدم که باید چی کار کنم تشکر کردم و دوباره شروع کردم. وقتی تونستم آهنگ رو کامل بزنم از اول شروع کردم و باهاش خوندم ولی در آوردن صدای فرهاد کار خیلی سختی بود. بمی و مردونگی صداش رو نمیتونستم تقلید کنم. انگشتام درد گرفته بود احساس میکردم ساعد دست چپم به ذوق ذوق افتاده.

از پشت ساز بلند شدم وبه سه مردی که بیخیال از همه جا روی مبل نشسته بودند وگرم صحبت کردن بودن نگاهی انداختم وگفتم: من میرم بخوابم. واسه شام صدام نکنید.

عماد: باز لجبازی شروع شد؟

باحرص گفتم: عماد صدام کنی دیگه همون دوتا لقمه رو هم نمیخورم.

romangram.com | @romangram_com