#فانوس_پارت_221

ـ تو رو خدا بزارش برای یه وقت دیگه.

ابرویی بالا انداخت وگفت: من این همه راه کوبیدم اومدم اینجا که دست خالی برگردم؟ پاشو ببینم.

به زور ازجام بلندشدم وهمراهش از پله ها پایین رفتم. دیگه وجود کامیار وایمان هم برام عادی شده بود و همونجوری پیششون میگشتم که پیش عماد میگشتم. هر چند که بخاطر اخم خفیف عماد میفهمیدم که راضی نیست ولی محلش نمیدادم. بدون توجه به عماد که روی مبل طبقه ی دوم نشسته بود از پله ها پایین رفتم و پشت ساز نشستم. پارتیتورم رو باز کردم و به کلید ها نگاه کردم. دستام رو روی کلیدها کشیدم وبه صداشون گوش دادم. ایمان که یکم بعداز من اومده بود باخنده گفت: هنوز هیچی نشده استیل خاص خودت رو پیدا کردی ها. خوبه خوبه.

قطعه رو تموم کردم وگفتم: خوب، بیا درست رو بده دیگه.

کنارم نشست وگفت: چقدر عصبی!

کلافه سرم رو تکون دادم وگفتم: حوصله ندارم ایمان.

ـ عماد گفت میخوای پاپ یاد بگیری.

ـ آره.

ـ خوب پس درس اول یه قطعه ی ساده بهت میدم. و از توی پارتیتور دیگه ای آهنگ سلطان قلب ها رو باز کرد وگفت: همه ی نت هاشو بلدی.

یه دور از روی آهنگ خوندم وبعد شروع کردم به زدن. اولین باری که زدم خودم باهاش نخوندم ولی ایمان آروم آهنگ رو میخوند. برای بار دوم گفت: خودتم باهاش بخون. صدام رو صاف کردم و با آهنگ خوندم. اصلا فکر نمیکردم که اینقدر صدام با آهنگ قشنگ بشه. هیچ وقت اینجوری نخونده بودم وحتی خودم هم از تن صدام جا خوردم. ایمان با چشمای گرد شده نگاهم میکرد وچیزی نمیگفت. آهنگ که تموم شد صدای دست زدن سه نفر بلند شد. برگشتم و باخنده به صورت ایمان و کامیار و عماد نگاه کردم. کامیار خندید وگفت: بابا یه کنسرت بزار دیگه!

عماد: خیلی خوب بود.

romangram.com | @romangram_com