#فانوس_پارت_218


کلافه دست کشید توی موهاش وگفت: توچه چیزی بخوری چه نخوری دو روز دیگه باید بری زیر دستگاه. پس با اعصاب من بازی نکن پاشو بریم ناهارت رو بخور.

ـ برو بیرون عماد.

ـ پامیشی یا به زور ببرمت باران؟

جوابش رو ندادم و چشمام رو بستم. یکدفعه احساس کردم یکی از دستاش رفت زیرکمرم و یکی هم رفت زیر زانوهام و قبل از اینکه به خودم بیام تو ی بغلش داشتم میرفتم سمت پله ها. تقلا کردم و گفتم: بزارتم پایین. بدون توجه به مقاومت من گفت: تا وقتی لج باز میکنی اوضاع همینه.

ـ عماد! میگم بزارتم پایین.

عماد بی هیچ حرفی از پله ها پایین رفت و در برابر چشم های گرد شده ی کامیار من رو نشوند روی یکی از صندلی ها. خواستم بلند شم که مچ دستم رو گرفت و دوباره نشوندتم روی صندلی. خودش هم صندلیش رو کشید جلو و قاشق رو گرفت سمتم وگفت: میخوری یا به زور بکنم تو حلقت؟

با حرص روم رو ازش گرفتم. قاشق رو تا ته فرو کرد توی غذا وگرفت جلوی دهنم. سرم رو عقب کشیدم ولی با زور قاشق رو فشار داد توی دهنم که باعث شد نصف برنج بریزه روی لباسم. باعصبانیت نگاهش کردم. اونم عصبی بود ولی صدای خشم آلود کس دیگه ای بلند شد. کامیار بود که میگفت: این مسخره بازیا چیه عماد؟

عماد حرصی گفت: از این خانوم بپرس که اعتصاب غذا کرده.

کامیار: خوب اون غذا نمیخوره تو باید اینجوری رفتار کنی؟

عماد عصبی نگاهش کرد وگفت: شما بهتر بلدی راضیش کنی بفرما. و ازجاش بلند شد و رفت توی سالن و روی یکی از مبل ها ولو شد. کامیار به صورتم نگاه کرد و جای عماد نشست. برنج هایی که روی بلوزم ریخته بود رو جمع کرد وگفت: فکر میکنی با غذا نخوردن چیزی درست میشه؟


romangram.com | @romangram_com