#فانوس_پارت_215
هق هق گریه اش رو رها کرد وگفت: باران نه! بگو برده. منو مثل برده ها خریدی نه؟
عماد که عصبی شده بود با صدای بلند گفت: تو برده ی من نیستی. فقط برای بیرون آوردنت از اون سگ دونی باید این کارو میکردم. تو رو خدا بفهم باران. تو آزادی. حتی اگه اینجا رو دوست نداری متونی بری.
بینیش رو بالا کشید وگفت: چرا این کارو میکنی؟ چرا بخاطر یه دختر بی پناه اینجوری پول خرج میکنی؟ میدونم که سیروس خیلی دندون گرده، چرا پولت رو ریختی سطل آشغال؟
ـ پولمو بریزم سطل آشعال بهتر از اینکه بزارم تو بری قاطیه آشغالا.
ـ چرا برات مهمه؟
ـ ناراحتی برات گردونم؟
عصبی گفت: چرا جوابم رو نمیدی؟
ـ تو فکر کن آوردمت اینجا که از تنهایی درم بیاری. برام غذا درست کنی که از فست فود خوردن راحت بشم. که وقتی خسته از سرکار برمیگردم یکی باشه که بهم بگه خسته نباشید.
همونجوری که اشک میریخت گفت: خوب برو زن بگیر.
عماد زد زیر خنده. بلند خندید وبین خنده اش گفت: زن گرفتن خرجش خیلی بیشتر از پولیه که پای تو دادم. زن کلی توقع از آدم داره ولی تو نداری.
بینیش رو بالا کشید وگفت: پس میگم برده تم...
romangram.com | @romangram_com