#فانوس_پارت_214
بینیش رو بالا کشید وسری تکون داد. عماد کمکش کرد که بلند بشه. همونجوری که به بازوی عماد تکیه داده بود که زمین نخوره برگشتند سمت فانوس. عماد دم گوشش گفت: برو وسایلت رو جمع کن بیا پایین. فقط یادت نره شناسنامه ات رو هم برداری.
سری تکون داد و از پله های فانوس بالا رفت. تمام داروندارش رو توی ساک رنگ و رو رفته ای ریخت و از پله ها پایین اومد. مجید با چشمایی به غم نشسته جلوی در فانوس ایستاده بود. باچشمای خیسش به صورت مجید نگاه کرد وگفت: حلالم کن.
مجید نفسش رو بیرون داد وگفت: مراقب خودت باش. باشه؟
سری تکون داد وبا بغض گفت: توهم همینطور.
مجید کلافه دست توی موهاش کشید وگفت: مطمئنم مهندس خیلی بهتر از من مراقبته. فقط فراموشم نکن.
لبخند بی جونی زد وگفت: هیچ وقت فراموشت نمیکنم.
مجید از جلوی در کنار رفت و اون با قدم هایی کوتاه به سمت ماشین عماد به راه افتاد برای آخرین بار سر چرخوند و به فانوس نگاه کرد. فانوسی که مثل یه دندون کرم خورده کنار منظره ی زیبای دریا و آسمون قرار داشت. نفسش رو بیرون داد و چشماش رو بست.
عماد رو به روش نشسته بود و با چشمایی که این بار به سبز میزد نگاهش میکرد. پاهاش رو توی سینه جمع کرد وگفت: سیروس چه جوری رضایت داد بیام پیشت؟
عماد کلافه دستی لای موهاش کشید وگفت: خریدمت.
بااین حرف انگار تمام دنیا روی سرش هوار شد. اصلا نمیتونست درک کنه که عماد چی داره میگه. یعنی مثل یه برده اون رو خریده بود آورده بود توی خونش؟ یعنی الان برده ی عماد بود؟ سرش گیج میرفت و حال خودش رو نمیفهمید. چونه اش شروع کرد به لرزیدن. عماد سرش رو بالا گرفت وگفت: چی شده باران؟
romangram.com | @romangram_com