#فانوس_پارت_186


از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم. پرسیدم: چرا فکر کردی میخوام خودمو بکشم؟

نگاه گذرایی بهم انداخت وگفت: بعد ازحرفایی که بهم زدی وقتی دیدم خیلی اومدنت دیر شد اومدم لب ساحل دیدم نیستی.خواستم برگردم که دیدم شالت رو موجا آوردن کنار ساحل. دیگه نفهمیدم چه جوری زدم به آب. کلی گشتم ولی پیدات نکردم. بعدم که بچه ها رو خبر کردم باهم دنبالت گشتیم. حالا کجا رفته بودی؟

ـ میگم که همین جوری رفتم جلو. میخواستم برسم به افق.

خندید وگفت: افق؟ بچه شدی؟

بدون اینکه بخندم گفتم: آره. دلم یهو هوای بچگیم رو کرد.

ـ نگار خیلی از دستت کفریه. پاچه گرفت به دل نگیر.

پوزخندی زدم وگفتم: پاچه گرفتنم که عادتشه.

باهم وارد ساختمون شدیم. عماد از همون دم در بلند گفت: سها، یه لیوان آب جوش میاری؟

سها رفت سمت آشپزخونه. عماد دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت: برو لباسات رو عوض کن. سرما میخوری. بعدم بیا پایین سرت رو ببندم.

لبخندی بهش زدم و از پله ها بالا رفتم. لباس های خیسم رو انداختم توی حمام و با لباس های تمیز اومدم پایین. موهام رو هم لای حوله پیچیده بودم. روی مبل نشستم که سها با یه لیوان آب جوش اومد سمتم با تشکر ازش گرفتم و داغ یکمش رو خوردم. همون یکم باعث شد گلوم خیلی نرم بشه. لیوان رو گذاشتم روی میز که خنک بشه. نگار روی مبل رو به رو ایم نشسته بود وباحرص نگاهم میکرد. چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم و به عماد که رو به روم نشست دادم. جعبه ی کمک های اولیه اش رو باز کرد و روی یه تیکه پنبه بتادین ریخت. روی زانوهاش نشست و پنبه رو روی زخم سرم کشید. از درد چشمام رو روی هم فشار دادم. فشار دستش رو کمتر کرد و آروم پرسید: درد داره؟


romangram.com | @romangram_com