#فقط_من_فقط_تو_پارت_361
به یه آرامش نسبی رسیده بودم و بعد همه اتفاقات دیروز و امروز و همه فشارها به یه خواب احتیاج داشتم.
چشمهامو بستم و آروم گرفتم.
آرتین
آقای کریمی و امروز میارن تو بخش. حالش خیلی بهتر شده. تو این چند روز شیدا فقط اومده بیمارستان و از دور باباش و دیدیه. هر چی بهش میگم برو جلو میگه نه.
می دونم چرا نمیره. می ترسه. می ترسه که باباش حرفهای آرش و باور کرده باشه. اما ...
می خوام بابای شیدا رو ببینم. تو این چند روز دیدمش اما فقط در حد سلام و علیک و تشکر از اینکه مراقب خانواده اش بودم.
اما امروز می رفتم که حرفهای مهمی و بزنم.
جلوی در اتاقش یه نفس عمیق کشیدم و در و باز کردم. یه اتاق خصوصی گرفته بودیم براش. با اصرار من. هر چی شیدا و مامانش گفتن نمی خواد و عمومیشم خوبه من نزاشتم.
رفتم تو اتاق. بابای شیدا دراز کشیده بود و به پنجره نگاه می کرد. با صدای در برگشت تا ببینه کیه.
*****
جلوی در خونه شیدا منتظرم. یک ساعت پیش زنگ زدمو بهش گفتم میام دنبالش بریم بیرون کارش دارم.
romangram.com | @romangram_com