#فقط_من_فقط_تو_پارت_359

آرتین آروم سرمو ناز کرد و با صدای آروم و بغض داری گفت:

- آروم شیدا جان ... آروم ... بابات حالش خوبه. بردنش سی سی یو . خطر رفع شده. دیگه نگران نباش.

بابام خوبه؟؟؟ دیگه خطری نداره؟؟؟حالش خوب میشه؟؟؟

بغضم شکست اشکم در اومد به نفس نفس افتادم. از خوشحالی خوب بودن بابام. از اینکه خطر رفع شد. از اینکه می تونستم آروم باشم.

به هق هق افتادم. آرتین بیشتر سرمو به سینه اش فشار داد.

چقدر خوب بود. الان چقدر احساس آرامش می کردم. چقدر آروم شده بودم. دیروزم وقتی آرتین و دیدم حس می کردم انگار یه دست نجات بخشی و پیدا کردم که می تونه بی برو برگرد بابامو نجات بده همون جور که همیشه منو نجات می داد. همون جور که حامی من بود. وقتی ب*غ*لم کرد وقتی بهم قول داد مطمئن شدم که بابام خوب میشه. آروم شدم. مطمئن شدم.

وقتی پیشونیم و ب*و*سید انگار از نقطه ب*و*سه اش رو پیشونیم ذره ذره گرما و سکون و رخوت و آرامش وارد دونه به دونه سلول هام شد و به کل بدنم رسید. اونقدر آروم که نفهمیدم کی خوابم برد شاید بیهوش شدم. اما یه بیهوشیه خواب همراه با رویایی خوب ....نه کاب*و*س ... آروم ....

وقتی که خوب گریه کردم و خودمو خالی کردم. به اصرار من آرتین بردم سی سی یو و با کلی التماس تونستم پرستار و راضی کنم تا دو دقیقه بابامو ببینم.

با آرتین رفتیم. اما کاش نمی رفتم. بابام با کلی سیمو اینا به کلی دستگاه وصل بود. با دیدنش جیگرم خون شد. دوباره اشکام در اومد. جوری که پرستار اومد و دعوامون کرد و آرتین به زور منو برد بیرون.

مثل یه عروسک بی جون شده بودم. دیدن بابام تو اون وضعیت خیلی بد بود. اینکه ببینی اونی که تو همه زندگیت بزرگترین تکیه گاهته آخرین پناهته. قهرمان بچگی هاتو کل زندگیت اون جور ناتوان رو یه تخت افتاده شوک خیلی بزرگیه. خیلی وحشتناکه. مدام تصویر بابام که رو تخت خوابیده با اون وضعیت میومد جلوی چشمم و باعث میشد بغض کنم. به زور جلوی خودمو می گرفتم که گریه نکنم. باید خودمو آماده کنم. باید بخندم و به مامان امید بدم که خطر رفع شده.

آرتین گفت که الناز رفته خونه امون پیش مامانم. آرمینم موند بیمارستان. چون من طاقت نداشتم بابامو تنها بزارم.

چقدر خوبه که چند نفرو داشته باشی تا تو مشکلات کمکت کنن و مجبور نباشی همه چیزو خودت تنهایی به دوش بکشی.

romangram.com | @romangram_com