#فقط_من_فقط_تو_پارت_357
یه نفس راحت کشیدم. با اینکه مدام به شیدا دلداری می دادم که چیزی نمیشه اما واقعا" نگران بودم که نکنه اتفاق بدی برای پدرش بی افته. شیدا دوم نمی آورد. مخصوصا" که فکر می کرد تقصیر اونه که باباش این جوری شده.
آروم شیدا رو صدا کردم.
شیدا
آرتین: شیدا ... شیدا جان عزیزم بیدار شو ... شیدا ...
با صدای آرتین به خودم اومدم. گیج بودم. چشمهامو باز کردم. درک درستی از موقعیتم نداشتم. خودمو صاف کردم. سرمو چرخوندم. آرتین کنارم بود و من .... من تو ب*غ*لش بودم. سرم تو ب*غ*لش بود.
گیج به اطراف نگاه کردم. آرمین جلومون ایستاده بود. سلام کرد.
ما کجا بودیم؟؟؟ من تو ب*غ*ل آرتین چی کار می کردم؟؟؟ اینجا چرا این شکلیه ؟؟؟ بوی چیه ؟؟؟
اینجا ...
بله خودم اومدم. همه چیز یادم اومد. فهمیدم. دوباره همه دلهره و اضطرابی که برای یه مدت از وجودم رفته بود برگشت.
romangram.com | @romangram_com