#فقط_من_فقط_تو_پارت_353
شیدا رو آروم بردم رو صندلی نشوندم و خودمم کنارش نشستم. پییراهنم تو دستش بود و ولش نمی کرد. سرش و گذاشته بوذ رو سینه ام و گریه می کرد. خیسی اشکهاش از لباسم رد شده بود و به بدنم می خورد. مثل بید می لرزید.
دلم برای ناله هاش و مظلومیتش خون شده بود. جیگرم آتیش گرفته بود. کلافه بودم. عصبی شده بودم. طاقت گریه هاشو نداشتم.
آروم پشتش و مالیدمو گفتم: شیدا عزیزم خودتو اذیت نکن. تو که کاری نکردی. مطمئن باش بابات درک می کنه. می فهمه که همه این کارها به خاطر سلامتی اون بود. بابات میفهمه که چه دختر پاک و بزرگی داره. آروم بگیر عزیزم. آروم باش ....
از خودم جداش کردم. یه نگاه به چشمهای بارونیش کردم و به اشکهای روی گونه اش.
دستمو بلند کردمو کشیدم رو گونه اش اشکهاشو آروم آروم پاک کردم شیدا فقط بی حرف نگام می کرد.
من: شیدای من عزیز دلم به خدا طاقت اشکهاتو ندارم. آروم بگیر. قول میدم بابات حالش خوب میشه. تو آروم باش. باشه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com