#فقط_من_فقط_تو_پارت_351

با چشم دنبال شیدا می گشتم. صدای جیغی شنیدم. از راهروی سمت راست میومد. چرخیدم اون سمت. خدای من چی می دیدم. شیدا پشت یه در تو ب*غ*له یه پرستاری بود. جیغ می کشید و هی تلاش می کرد خودشو از دست پرستاره خلاص کنه.



شیدا: باباااااااااااااااا.. بابا تروخدا تنهام نزار .. باباااااااااااااااااااااا



دوییدم سمتشون. قلبم از جیغها . التماسهای شیدا گرفت. نزدیکشون که شدم قدمهام آرومتر شد.



وسط اون همه جیغ و گریه و التماس نگاه شیدا به من افتاد. یه لحظه ایستاد. پرستار که دید شیدا آروم شده دستاش شل شد.



سشیدا یه قدم اومد سمتم. خیره بهم نگاه می کرد. غم از چشمهاش می بارید. چونه اش لرزید و با بغض گفت: آرتین ... نمی زارن بابامو ببینم. بابام ....



بغضش شکست و دوباره گریه اش شروع شد. با دو قدم خودمو رسوندم بهش. دستمو گذاشتم رو شونه اش و ...



romangram.com | @romangram_com