#فقط_من_فقط_تو_پارت_338
خدایا نه ... باید یه جوری دست به سرش کنم. بابا نباید ببینتش. خدایا چی کار کنم؟؟؟ تنم داشت می لرزید. پشتم عرق کرده بود. دلهره ام بیشتر شد. پس برای همین بود که از صبح قلبم داشت میومد تو دهنم. بهم الهام شده بود که یه اتفاق بدی می افته.
بابا از قضیه قرض و بدهی خبر نداشت. یعنی با اون قلب مریضش نمی خواستم بفهمه که یه همچین پولی هم بدهکاریم.. غصه و نگرانی برای این بدهی برای قلبش خوب نبود.
الانم که بدهی و داده بودم دیگه لازم نبود بفهمه. از طرفی بابا از محمودی خوشش نمیومد. شاید فهمیده بود که چه آدم عوضی ایه و بریا همینم دوستیش و باهاش تموم کرده بود.
حالا این آرش اومده اینجا. جلوی خونمون. اگه بابا می دیدتش اگه آرش چیزی می گفت.
خدایا خودت کمکم کن که به خیر بگذره.
romangram.com | @romangram_com