#فقط_من_فقط_تو_پارت_333

- اه پسره ی نکبت ببین چه شانسی داره.

خنده ام گرفت. دیگه من اینجا کاری نداشتم باید می رفتم سراغ اتوبان بعدی که میشد بابای شیدا.

قبل شیدا باید با باباش صحبت می کردم و رضایتش و می گرفتم که دیگه شیدا مثل اون دفعه بهانه نداشته باشه.

از مامان دور شدم. جلوی در آشپزخونه به بابا یه چشمکی زدم و با یه لبخند دست تکون دادم. بابا هم سرشو تکون داد.

از خونه اومدم بیرون . به ساعتم نگاه کردم. ساعت 9 صبح بود. زیادم زود نبود.

گوشیمو درآوردم باید آدرس خونه شیدا رو پیدا می کردم. اما چه جوری؟؟؟

اون شب که بعد از رستوران رسوندمش خونه اون قدر ذهنم درگیر بود و فکر مشغول که کوچه پس کوچه ها رو یادم رفت.. آدرسشون سرراست نبود... منم اون شب به کل گیج بودم...

زنگ زدم الناز. ازش آدرس خواستم بلد نبود.

مجبور بودم از خوده شیدا آدرس و بگیرم. شماره شیدا رو از الناز گرفتم.

شمارشو زدم تو گوشی.

اولین بوق .. دومین بوق .. س ...

گوشی و برداشت.

romangram.com | @romangram_com