#فقط_من_فقط_تو_پارت_305
با چشمهای پر سوال بهم نگاه می کرد. بالا سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد. صورتش شده بود شکل علامت سوال.
آرتین
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. باید می رفتم بوتیک. کلیدای سویتمو اونجا جا گزاشتم. امشب دلم هوای سویت و تنهایی و کرده. خسته شدم بس که مامان هی آنا .... آنا میکنه.
دلم خونه خودمو می خواد که تو آرامش و سکوتش فکر کنم. به خودم به زندگیم. به مسافرتم. به شیدا به حسم.
خدایا چقدر دلم براش تنگ شده. برای دیدنش ... برای خنده های بلندش .... برای نگاه شادش موقع خرید کردن.... برای ذوق کردناش..... برای ر*ق*صیدن موهاش تو باد.... برای همه وجودش....
دلم پر میکشه برای کنارش بودن. اما طاقت دیدنش و ندارم. تحمل اینکه کنارم باشه و مال من نباشه رو ندارم. تحمل اینکه من براش بی تابی کنم و بدونم که اون حتی بهم فکرم نمیکنه ندارم.
نمی تونم کنارش باشم و بهش نگاه نکنم..... که نخوام باهاش حرف بزنم.... خیلی سخته خیلی .... می دونم شاید نتونم خودمو کنترل کنم.... شاید دوباره از دهنم در بره دوستت دارم.
و من اینو نمی خوام.... چون شیدا نمی خواد.... چون شیدا اذیت میشه....
شاید چند روز پیش ازش دلخور بودم. شاید ازش کینه به دل گرفته بودم. چون غرورمو شکست چون ردم کرد. اما ...
اما یادم رفته بود که اونم حق انتخاب داره. اونم باید منو بخواد.
romangram.com | @romangram_com