#فقط_من_فقط_تو_پارت_289

دیگه طاقت اونجا موندن نداشتم. کیفمو برداشتم و رو به آرتین گفتم: ببخشید آقای صالح با اجازه اتون من یه سر برم جایی و برگردم.

آرتین اخمش رفت تو هم.

با صدای خشکی گفت: مگه نمی بینید دست تنهام. النازم که نیست شما برید کی می خواد به مشتری ها برسه؟؟؟ منم که یه مهمون عزیز دارم؟ بهتره کارتون و بزارید برای بعد.

این و گفت و با همون اخم برگشت سمت آنا و با دیدنش یه لبخند عظیم زد و دوباره مشغول صحبت شد.

دلم گرفت. بغض کردم. قلبم فشرده شد. دستهامو مشت کردم و ناخونامو تو گوشت دستم فشار دادم ... تا نشکنم ... تا بغضم نشکنه و بیرون نیاد .... که نفهمه چقدر تحقیر شدم .... چقدر اذیت شدم.

این آرتین من نیست. آرتینی که دو هفته باهاش شب و روز بودم نیست.

آین آرتین خوب و مهربونی که می شناختم نیست. لعنت بهت آرتین لعنت به من.

لعنت بهت شیدا که خودت پسر به اون خوبی و خراب کردی. خودت بدش کردی. با یه تصمیم عجول با یه نه گفتن بی دلیل. با یه فدا کاری مسخره. این آرتین می تونست برای تو باشه خند ه اش، مهربونیش ....

همه چیزش می تونست برای تو باشه و تو .... خیلی بی شعوری پس خفه شو و بشین سر جات و به روی خودت نیار که چقدر سوختی ....

آروم سرمو انداختم پایین. همه تلاشمو می کردم که نگاهشون نکنم که بی تفاوت باشم اما خیلی سخت بود خیلی.....

حتی اگه نمی دیدمشون صداشون و میشنیدم. از تو جیبم امپی تری پلیرمو در آوردم و گوشیهاشو گذاشتم تو گوشم. چشم دوختم به در بوتیک که اگه مشتری اومد متوجه شم. صدای آهنگ و تا ته زیاد کردم. تا نشنوم. تا وسوسه نشم نگاه کنم تا نبینم این همه محبت و که به یکی دیگه میده این نگاه و لبهای خندون و که خرج یکی دیگه می کنه.......

در یک کلمه پشیمون بودم ....

romangram.com | @romangram_com