#فقط_من_فقط_تو_پارت_252


منتظرن تا من برگردم ... که به من تکیه کنن .... که براشون پناه بشم .....

صورت آروم آقای صالح که بهم اعتماد کرد و کار داد ...

چهه معصوم خواهر آرتین ...

مادرش ...

. اون نامزدی که نمی دونستم باورش کنم یا نه .....

نه ... نمیتونستم ... نمیتونستم فقط به خودم فکر کنم.

سرمو تکون دادم تا اون حس سمج ازم دور بشه.

جدی سرمو بلند کردم. چشمم افتاد به نگاه منتظر آرتین ....

تازه زیبایی این چشمها رو می دیدم . الان از ته دلم آرزو می کردم کاش می تونستم ... کاش میشد دستمو دراز کنم و این مرد و برای خودم بگیرم..... اما ....

همیشه یه امایی وجود داره .... همیشه ....

سرمو تکون دادم تا این افکار و خواهشای دلم بیرون برن.


romangram.com | @romangram_com