#فقط_من_فقط_تو_پارت_237

لباس و خریدم و چون دیدم گشنمه یه اس ام اس به شیدا زدم که خودت برو ناهار من بیرونم. خودمم رفتم یه ساندویچ خریدم خوردم.

برگشتم هتل. خیالم از لباسم راحت شد. شکمم هم که سیر بود گرفتم تخت خوابیدم . به شیدا گفته بودم که 9 میام دنبالش دم اتاقش. خودم 7 بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم و صورتمم 6 تیغ کردم جوری که صورتم برق می زد. خودمم خفه کردم با ادکلن و لباسامم پوشیدم.

سر ساعت از اتاقم رفتم بیرون و در اتاق شیدا رو زدم. سرمو انداختم پایین و منتظر باز شدن در بودم که در باز شد.

یه لبخندی زدم و سرمو بلند کردم که با دیدن شیدا میخ کوب شدم.

محشر بد معرکه شده بود خیلی عالی بود نمی دونم چه جوری ازش تعریف کنم. با آرایش و اون لباس فوق العاده شده بود. شاید زیاد آرایش نکرده بود اما خیلی تغییر کرده بود. دفعه اولی بود که تو یه همچین لباسی می دیدمش. نمی تونستم چشم ازش بردارم. با دهن باز بهش خیریه شدم که با دیدن لبخندش به خودم اومدم و با یه سرفه نگاهمو ازش گرفتم..

سرمو انداختم پایین و گفتم: حاضری؟؟؟؟

شیدا با صدایی که توش لبخند بود گفت: آره ....

سرمو بلند کردم و داشت می خندید یه لبخند قشنگ. بی اختیار لبخند زدم. و نمی دونم رو چه حسابی بازومو بردم جلو.

شیدا اول تعجب کرد و یه نگاه به بازوم و یه نگاه به من کرد و بعد دستش و جلو آورد و انداخت دور بازوم.

خوشحال از اینکه کنفم نکرده با یه لبخند شاد با هم قدم برداشتیم و رفتیم پایین.

وای خدا اینجا چه خبره؟؟؟؟ تو روزای عادی هیچ وقت انقده آدم تو لابی نمی دید اما انگاری اینا یه سری از کسایی بودن که اومده بودن برای جشن امشب. تو محوطه باز هتل کنار استخر. کلی میز و بار م*ش*ر*و*ب و کلی آدم و کلی گیشخدمت که سینی به دست هی این ور اون ور میرفتن و سرویس می دادن. امشب همه چیز برای مسافرا مجانی بودن. این هتله امشبه ورشکست نشه خوبه.

شیدا هیجان زده بود با لبخند و ذوق به همه جا نگاه میکرد. با هم رفتیم بیرون و پشت یکی از میزها نشستیم. صندلیش از این پایه بلندا بود و میزشم بلند بود.

romangram.com | @romangram_com