#فقط_من_فقط_تو_پارت_235

با فکری که به ذهنم هجوم آورد یه لبخند اومد رو لبم. خوشحال لبخند زدم. یعنی ممکنه که اونم منو دوست داشته باشه ؟ یعنی اونقدر حواسش بهم بود که فهمید ازش خوشم میاد و خرید؟؟؟

وای چه حس خوبی داشت که فکر کنی یکی ح.اسش بهت هست و هواتو داره. چیزی که من خیلی کم حسش کردم.

با اینکه نباید لباس و قبول می کردم. با اینکه تو مرامم نبود که هدیه به این گرونی رو از یه کسی اونم یه پسر بگیرم اما خیلی دلم می خواست که همین یه بار همه اصول این چندین سال زندگیمو زیر پا بزارم حتی به یقه باز لباسم نم یخواستم توجه کنم. همین یه امشب. همین یه امشب بزار همرنگ جماعت بشم.

شاید دیگه یه همچین فرصتی نداشته باشم. بزار همین به شب از آزادیم استفاده کنم. کی میدونه فردا که برگشتیم ایران چی میشه.

از جام بلند شدم و جلوی آینه لباسو گذاشتم جلوم و به خودم نگاه کردم. کلی خوشحال بودم. باید یکم استراحت می کردم تا شب سر حال باشم. ولی قبلش باید وسایلمو راست و ریس می کردم.

رفتم سر وسایلمو چیزایی که برای امشب لازم داشتم و گذذاشتم بیرون و بقیه وسایلمو جمع کردم. امشب شب آخر بود و معلوم نبود تا چه ساعتی قراره تو مهمونی بمونیم.

فردا صبحم ساعت 11 بلیط داشتیم برای برگشت به ایران. جمع کردن وسایلم تا ظهر طول کشید. آرتین بهم اس داد که خودم برم ناهار چون اون رفته بیرون و نیست.

منم بی خیال ناهار شدم. جمع کردن وسایلم که تموم شد گرفتم خوابیدم.

ساعتمو کوک کردم که 6 بیدار بشم برم دوش بگیرم و تا حاضر شم ساعت میشد 9 خوبه دیگه آرتینم تو اس گفت ساعت 9 میاد دنبالم.

گرفتم خوابیدم. ساعتم ساعت 6 زنگ زد بیدار سدم و رفتم یه حمام یک ساعته توپ گرفتم که همه جونم حال اومد. همچین پوستم روشن و نرم شده بود که خودم حال کردم.

بعد حموم نشستم جلوی آینه اول حسابی به خودم کرم زدم به همه تنم که حسابی نرم شه تنم. یعنی نرم تر بشه و بوی خوبی ازم ساطع بشه. بعدم حسابی آرایش کردم.

زیاد نبود اما یکم بیشتر از روزهای عادی بود. هر چی باشه امشب یه جشنه دیگه.

romangram.com | @romangram_com