#فقط_من_فقط_تو_پارت_225

از جام بلند شدم و نگران از کلبه زدم بیرون. چشمهام دور تا دوره کلبه رو سیر کرد. از شیدا خبری نبود. نگرانی تو وجودم هر لحظه بیشتر میشد. خواستم بدوام برم دنبالش بگردم که چشمم خورد به کنار ساحل. یه دختری رو به دریا نشسته بود.

شیدا بود.

ولی یه جوری بود. انگار با یکی دعوا داشت. دستهاش مشت بود و ازشون شن می ریخت. مشتهاشو کوبید کنارش و یهو سرشو آورد پایین.

نامطمئن رفتم جلو. به کنارش که رسیدم دیدم سرش پایینه. سرش رو زانوش بود و شونه هاش می لرزید.

یعنی داشت گریه می کرد؟؟؟ چرا؟ اونم اول صبحی؟؟؟؟

نکنه ... نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.

سریع صداش کردم.

-: شیدا ....

با صدام سرشو از رو زانوش بلند کرد و با چشمهای اشکی و عصبانی بهم نگاه کرد. یه اخم عمیق تو صورتش بود. از نگاهش ترسیدم انگار باهام دعوا داشت.

فقط نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت.

آروم گفتم: اتفاقی افتاده؟

یکم همون جور نگاهم کرد و بعد از جاش پرید و گفت: کی میریم؟؟؟؟

romangram.com | @romangram_com